خرید بک لینک
هنوز نیم ساعتی مانده بود. کتاب ها را ورقی زد و کلمات و نکات را مرور کرد. چیزی ته دلش گاهی هشدار می داد شاید نیاید! اما چرا نیاید؟ چه دلیلی داشت؟ همه چیز واضح بود، خود او پیشاپیش جلسه ی بعدی را تعیین کرده بود، بحث های جدی را پیش کشیده و به طور کلی استقبال کرده بود. سر قیمت هم نسبتا به توافق رسیده بودند. اما گویی برخی اوقات هزار دلیل و تصویر واضح به راحتی در برابر یک جمله ی متناقض بی سر و ته مملو از کلمات گنگ رنگ می بازند و تسلیم می شوند. یک دلیلی وجود داشت...یک قرار از پیش تعیین شده که او نمی آید.....معلوم است نمی آید.... ساعت از 9 گذشت...شاید با 9.5 اشتباه کرده باشد؟....ساعت از 9.5 هم گذشت تا

برچسب: شنبه,ساعت,صبح,خروار,خیال,آینده, نویسنده: سپیده مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:59

به غلط کردنی افتاده ام بدجور!

یک غلط کردن تمام نشدنی و به درازا انجامیده!

غلط کردم کم کم شروع شد و الان با تمام قوا فریاد می زنم! ای خدا! غلط کردم!

غلط کردم قل خوردم( و نه راهرفتم) و مسیر دو سه سال پیش را پیمودم..................

غ ل ط................

فقط تمام شود...تمام...........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ساعت 16:22 توسط گمشده ای از مریخ |

برچسب: غلط,کردم, نویسنده: سپیده مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:59

هفته ی پیش وقتی شاد و شنگول داشتم برمیگشتم و برگه ی ناقص تاریخ دفاعم دستم بود، باز هنوز باورم نمیشد چیزی که اینقدر بد و تلخ و دوست نداشتنی شروع شده و ادامه پیدا کرده بود، راحت تر از آغازش تموم بشه..... و نشد....گره ی کوجولو موچولو بالاخره خودش رو نشون داد و استاد حریصی که گویا تمام مدت من رو یه ISI متحرک می دیده و باید به دام مینداخته، بالاخره از نردبان مصنوعی و مضحک افاضات و منش و شخصیت و علم برینش! (هرطور خوندید مهم نیست!) پایین اومد و همه چیزو به هم زد پا در هواتر از همیشه موندم....چشمک بی رنگی هم می زنه قضیه ی رفتنم که الان دیگه تبدیل شد به شوخی این ور سال سیر خیالاتم در ادامه ی ماجرا شنید

برچسب: مراحل,بعد, نویسنده: سپیده مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:59

خیلی تنهایم......تنها............با چند نفری که دور و برم هستند و با وجود کسانی که من را می شناسند.....

کسی نیست که مهربانانه به من گوش دهد و آرامم کند....کسی که بگوید من هستم....کسی که یا برایم بزرگی کند و یا دوستی.....

از همه طرف طلبکارانی سرم ریخته اند که به چه حقی حالت بد است...................

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ساعت 0:25 توسط گمشده ای از مریخ |

برچسب: تنها, نویسنده: سپیده مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:59

با "ساعتها" شروع شد و عجین شد این مسیر دو سال گذشته ی من! و امروز هم پایان یافت... با خانم دالووی که می گوید گل ها را خودش خواهد خرید..... اینجا روی صندلی سالن مطالعه نشسته ام و آخرین شبی است که در خوابگاه این دانشگاه دانشجویانه! سر بر بالین می گذارم. آخرین ها مهم باشند یا نه اما ثبت این لحظه به هر نوعی، مهم است....و متاسفانه فقط می نویسم...بی هیچ حقه یا هیجان نهانی که معمولا تا لحظه ی فاش کردنش در میانه ی نوشته، در جوش و خروشم! شاید حال که از این صندلی و خوابگاه گفته شد، یادآوری اولین شبی که در خوابگاه و سالن مطالعه اش بودم هم بد نباشد...کتاب زبان به دست و در تلاش برای اتمام آن به منظور آماده

برچسب: ساعتها,امروزی,پایان,یافت, نویسنده: سپیده مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:59

صفحه بندی